Songs, Books, Movies, Albert, the Keys
فكر كردم به جاي اسمي كه آخرين نفر برايم انتخاب كرده، همه چيز را
تعريف كنم و ببينم نفر بعدي چه ميخواهد صدايم كند.
----
بايد نويسنده مشهوري ميشدم. از آنهايي كه هر كدام از كتابهايشان را به يك نفر تقديم ميكنند. كتاب اولم را تقديم ميكردم به آلبرت و شماره 95، دومي را به آلبرت و شماره 96، سومي را به آلبرت و شماره 97، چهارمي را به آلبرت و 99 و آنقدر كتاب مينوشتم تا آدمهايي كه ميشناختم تمام شوند. ميدانستم دير يا زود پيدايم ميكنند. كتاب خواندن عادت قديميمان بود. اما نه چيزي به كسي تقديم كردم، نه نويسنده معروفي شدم و نه حتي چيزي نوشتم. شروع كردم به كتاب خواندن. كتاب خواندن عادت قديميمان بود.
----
هيچوقت پيش نيامده بگويم من اسم ندارم. در عوض گردنم را کج کرده ام و در جواب پرسيده ام: تو چه فکر ميکني؟ و شده ام هماني که حدس زدهاند باشم.
اسم نداشتيم. دليلي هم نداشت که داشته باشيم. در يک اجتماع بشري 5 نفره اسم تنها باعث به هدر رفتن گوشه اي از حافظه ميشود
------
ما، همانطور كه آلبرت يك بار گفت يك خوش شانسي محض در زندگي يك زيست شناس جوان بوديم.اما يك بار 92 بعد از
خواندن 1984 گفت كه فقط يك اشتباه كوچك در علم ژنتيك است و شايد هم براي همين حذف شدانسانها يا قدرت دارند يا منطقو هيچكس شك نداشت آلبرت قويترين موجود غير آزمايشگاهي بود كه ما ميشناختيم
------
موجوديت آلبرت هميشه بين دانشمند بودن، خدا بودن، و پدر بودن در حال تغيير بود.پدرمان بود چون وجودمان با تكه اي از او
شروع ميشددانشمند بود چون هنوز سوزش سوزنهايي كه توي تك تك سلول هايمان فرو رفته بود و هر روز تغييرمان داده بود را فراموش نكرده بوديمو خدا بود چون طاقت اشتباه نداشت. با كوچكترين اشتباه به عتوان يك دانشمند آخرين سوزن را وارد يكي از سلول هايمان ميكرد. به عنوان يك پدر كمي بالاي جسد بيجانمان بي حركت مينشست و به گوشه اي زل ميزد. و مثل خدا جسدمان را آتش ميزد و ميرفت تا يكي ديگر خلق كند. يكي كه اشتباه نكند
اصلا براي همين شد آلبرت.چون هيچكس نميدانست چه صدايش بزند. اين آلبرت را هم من همان روز اول، چند دقيقه بعد از اين كه آمد تا حواس پنج گانه ام را چك كند از روي پلاك كهنه روي روپوش سفيدش كش رفتم. دو ساعت و نيم بعد از اين كه حافظه ام براي اولين بار چيزي را ضبط كرد.
حافظه من چند دقيقه بعد از شروع My Fair Lady به کار افتادهمان جايي که گلهاي اليزا ميريزد روي سنگفرش خيابان. آلبرت عادت داشت حافظه مان را با يک موزيکال به راه بياندازد.يك بار توي يكي از نوشته هايش خواندم: گويا اولين چيزي كه حافظه ضبط ميكند تاثير مستقيمي بر روي Marlaشخصيت ميگذارد. زيرش هم يك آدم را به دار كشيده بود و زيرش نوشته بود:
شايد براي همين بود كه من سركش شده بودم و 99 اينقدر آرام بعدها كه پرسيدم گفت با Singing in the rain به دنيا آمده
------
Marla هم چند بار سري به محل زندگي ما زد تمام آنهايي كه وقت كرده بودند نگاهي به Willy Blake بياندازند تصميم گرفتند باور كنند او مصداق بارز يكي از آن شعرهايي است كه هيچكس حتي خود Blake هم از خواندنش چيزي سر در نمي آورد
داد ميزد و آلبرت را مسخره ميكرد. چند لحظه اي زل ميزد به يكي از ما و ناگهان سيلي جانانه اي ميزد توي صورتمان بعد دوباره خيره ميشد توي چشمهايمان تا ببيند ميخواهيم بلايي سرش بياوريم يا نه، بعد ميرفت توي اتاق كار آلبرت و تا چند روز همانجا ميماند. بعد از رفتن Marla آلبرت ديوانه ميشد.يك بيچاره از سري 70 انتخاب ميكرد و آنقدر مشت و لگد حواله اش ميكرد تا ديگر تكان نخورد.موجودات جالبي بودند اين سري 70. مينشستند جلوي آينه و اداي خودشان را در مي آوردند.گويا عده اي هستند كه اعتقاد دارند اگر كل خلقت را تنها يك ساعت در نظر بگيريم تمام اتفاقات مهم از دقيقه 55 به بعد شكل ميگيرند. دقيقه 55 زندگي ما با خواندن تراژدي شروع شد. گاهي خسته ميشوم از اين همه تراژدي. ديوانه ميشوم از اين همه داستانهاي با پايان خوش. به سرم ميزند و صفحه آخر تمام تراژدي ها را با صفحه آخر تمام داستانهاي فكاهي عوض ميكنم. بعد مينشينم يك گوشه و تقصيرها را مي اندازم گردن يك بدبخت از سري 80.
------
چند روزي بود كه هيچكس پيدايش نبود.نه آلبرت سراغمان آمده بود نه سر و كله مارلا براي كشيده زدن پيدا شده بوداتللو را
تازه تمام كرده بودم كه يادم آمد چقدر گرسنه ام است.قبلا هم گرسنه شده بوديم اما اين بار چيزي درست نبودتوي بلندگوها كسي داشت پز خانه اش را ميداد و بعد هم پاي Rising Sun را وسط ميکشيد از حيوانات چنين چيزهايي بعيد نيست.
------
بعضي ها جنبه فيلم ديدن ندارندنمونه اش همين آلبرتمن هميشه گفته ام بايد طوري مرد كه اگر يك نگاه به جسدت بياندازند بفهمند
كارگردان مورد علاقه ات كه بوده
اما اين عقده اي طوري خودش را خلاص كرده بود كه هر لحظه فكر ميكردي الان است كه Stanley پير كات بدهد و چند نفر بيايند و تكه هايبدلي مغز را از ديوار پشت سر آلبرت جمع كنند.
------
چند روزي طول كشيد تا جرات كنيم دستمان را توي جيب آلبرت كنيم و كليدها را بيرون بكشيم..